سوگند می خورم!
من
در دادگاه خدایان امروز
سوگند می خورم
که خورشید دور زمین می گردد!
تا وقتی تو، هستی
۲
خروش دریاها
نجوای جنگل ها
سکوت دشت ها
همه تقدیس توست
تمام آیات مقدس به تو تفسیر می شود
بگذار ابراهیم، لحظه ای تردید کند که تبر را بر دوش تو بگذارد
و مردم
کک ایمانشان هم نگزد
تو، تنها بتی هستی که سخن می گویی!
۳
ش...ر...م
س...ر...خ
گ...ر...م
...
این ها، منظومه ی واژه های منند که دور تو می گردند
وقتی که روبرویم نشسته ای
و نگاهت نقطه ای نامعلوم از زمین را می کاود...
امشب برای آمدنت در مه بادست سوی ممتد چشمانم
بید است جاری از بن تاریکی ...هی زن!بوز به گیس پریشانم
واکن دریچه چشم تو می لغزد در چایی رقیق شب ایوان
از دور هی سیاهی ناممکن قد بر کش از تلاطم فنجانم...
درابتذال خالی یک تکرار من روبروی یک شبح تاریک
کم می شود تمام اتاق از من هی ضربدرخودم شده چشمانم
تنها هبوط کرده ام از برزخ در سایه های این شب سرگردان
من، پاندولی که می دود از آغاز هی میرسم به نقطه ی پایانم
هی بال پشت بال در این آبی گم کرده ام تمام وجودم را
هفت آسمان که بی تو گشایم پر تنهاترین پرنده ی زندانم
یک بیت هدیه نذر لبت کردم یک بیت قرض می دهیم لب را
تا قطره قطره ذوب شوم از تو جاری شود وجود تو در جانم
تکرار می شوم که مرا شاید در خاطرات خوب بگنجانی
تو دور می شوی که شکستن را به لحظه های خویش بفهمانم
با این شکسته های به جا مانده از مرد مبتلابه تب دریا
در ساحل دل تو چه خواهد شد پایان قصه؟هیچ نمی دانم!
هی کوچه باغ درهم گیسویت اینجا تمام فرصت آبادی ست
باد آمد و وزید به مه انگار حس می کنم بدون تو ویرانم.
اين شعر را به چشم تو تقديم مي كنم
اين روز را اضافه به تقويم مي كنم
آن لذت نگاه تماشايي تو را
بين خودم و خاطره تقسيم مي كنم
وقتي به انتهاي همين كوچه مي رسم
آنجا به ابتداي تو تعظيم مي كنم
حتي تمام پنجره هاي اتاق را
تا لحظه ي عبور تو تحريم مي كنم
حتي طلوع روشن خورشيد را، درست
با لحظه ي ورود تو تنظيم مي كنم
روي خطوط خسته و تكراري تنم
خطي از انحناي تو ترسيم مي كنم
چشمت چراغ سبز نشان مي دهد به من
فكري به حال سرخي و زرديم مي كنم
با اين كه هشت بيت من اندازه ي تو نيست
اين شعر را به چشم تو تقديم مي كنم
نشست آفتاب بهانه اي بود تا بدانيم كه كجا ايستاده ايم. رو به خورشيد ايستاده ايم يا ...
راه رفته ايم ...يا دويده ايم .... يا پريده ايم؟ كه لايق نام پرنده ايم...
كاش اين نشست ها تداوم يابد و اميدوارم كه (اميدوارم) جاي كاش را بگيرد
هم فال بود و هم تماشا.... دوستان ناديده ام را ديدم و آنها كه باب آشنايي مان آنجا باز شد...
فكر ميكنم كه كيلومترها ديگر نمي توانند و نخواهند توانست فاصله ي لارتا شيراز را بيان كنند ...
(آفتاب) شعر جديد لارستان بود.
...و يك غزل كوتاه
اشتياق، انتظار، خلف وعده هاي او
تيك تاك ساعت است، يا صداي پاي او
چشمه اي به روي كوه، مي شود يك آبشار
چشم هاي خيس من، روي شانه هاي او
آن مسير آشنا، تا ... درست پشت در
هم خودش غنيمتي ست، چند رد پاي او
در كه باز مي شود، لحظه هاي بارش است
خانه مي شود پر از، عطر خنده هاي او
خنده مي كند حضور او درون آينه
گريه مي كند كسي كه من ... درست جاي او
خوانده است آسمان و كهكشان و... هر چه هست
از لب سكوت من، شعر آشناي (او)
يك سوال بي جواب، دارم از ستاره ها
اين كه: او همان خداست، يا فرشته هاي او؟
غزلی از پدرم
اي دلنواز يارم، وي نازنين نگارم
پاي تو و سر من، اي بهترين شكارم
مهرت نشسته بر دل، كارم نموده مشكل
اي ماه چارده شب، بي ياد تو خمارم
من بي تو بيخود از خود، نامي نبردم از خود
نام شكوهمندت، دائم بود شعارم
مهر رخت درخشان، عالم همه پريشان
«والشّمس والضّحيها» ، مصداق آشكارم
زلفت كمند جانم، اي مونس روانم
من روز و شب مریدت، با غير تو چكارم
فرياد «الاجل» شد، ما را جهان به سر شد
تا كي سراب يارا؟ تا كي عطش نگارم؟
صداي خش خش تقويم هاي پوسيده
و فصل يخ زده ي ابري نباريده
هنوز هم كه هنوز است چشمهاي زمين
دروغ بودن خورشيد را نفهميده
غروب: هر چه سياه است، هر چه تاريك است
درخت: هر چه كه پاييزي است و خشكيده
سکوت: حرف جهان، سهم ما ز هر فریاد
سراب: هر چه كه تشنه از آب فهميده
صداي بارش باران به قصه ها پيوست
كسي بجز نفس باد، هيچ نشنيده
...
هنوز چشم به راهيم و شمع در دستيم
براي آمدن او كه ماه را ديده
كسي به حرمت شبنم ميان تابستان
كسي به قدمت آن شاخه هاي ناچيده
كسي كه شب به نگاهش، عجيب، حساس است
كسي كه روي عطش هم گلاب پاشيده
«كسي كه سبزتر است از هزار بار بهار»
ز زرد بودن تقويمها نترسيده
...
بيا و پشت همين قافيه سلامم كن
بيا كه قدر تو را هيچكس نفهميده
خط خطی ام کن
مچاله ام کن
اما مرا دور نینداز
می دانم یک روز برمی گردی
و دستانت دوباره در آغوشم می گیرند
صافتر از همیشه
بازتر از همیشه
می دانم
من، هنوز جایی برای نوشتن دارم...
گوش کن!
می شنوی؟
آنجا، مشرق چشمت
اذان مغرب مرا می گویند...
به جای خواندن "کامنت" های تکراری
به جای دیدن "وبلاگ" های اجباری
نشسته ام پس تکرار سرد "اینترنت"
و منتظر که برایم (به روز...) بگذاری
روزگارم گله مندی شده است
(من بگریم، توبخندی)شده است
از دلم یاد نکردی، شاید
عشق هم سهمیه بندی شده است!
هنوز از نفسم بوی بال می آید
صدای تلخ ترین شرح حال می آید
اگر چه قسمت من قصه ای جنوبی بود
هنوز آخر اسمم "شمال" می آید
(شاید برای نوشتن از بهار کمی دیر باشد، اما اینجا، شیراز، هنوز هم می شود بهار را احساس کرد. تقدیم به شما که همیشه بهارید...)
به باغ ها سلام کن
به روزها
به شام ها
به روشن چراغ ها سلام کن
ببوس روی ماه شب
نگاه کن به آخرین نگاه شب
و ماه را در این شب سکوت، با سپیده همکلام کن
برقص بین سبزه های دشت ها
شروع کن...به مقصد تمام بازگشت ها
بیا و با حضور خود
به خنده آشنام کن
به نوترین تن زمین
به فرودین ترین زمان
دوباره احترام کن
بیا که آب رودها
دوباره سبز می شود
به احترام هر گلی که روید از جوانه ها، قیام کن
بیا بهار!
بیا بهار!
شروع قصه با تو بود
بیا و قصه های ناتمام را تمام کن...
